تبليغاتX
پرواز تا اوج


پرواز تا اوج

شخصی.اجتماعی

نزدیک ما پارکی هست با فواره های قشنگ که وقتی روی نیمکت نزدیکشون بنشینی و به ارکستر سمفونی که همراه با حرکات موزون هست دقت کنی و دل و جانت رو به آنها بسپاری آنقدر زیبا وملیح حرکات نمایشیشون رو اجرا میکنند که دلت نمیاد بلند بشی و از کنارشون دور بشی.رقصیدنشون و هماهنگیشون و قطرات آبی که نثارت میکنند وقتی تشویقشون میکنی آنقدر دلرباست که گویی برای لحظاتی دستتت را لطیف میگیرندو  مهمان اوجشون میکنند وتو نیز با افتخار قبول میکنی.تصور هم آوا شدن با آنها هم لذت بخش است. 
نوشته شده در سه شنبه 5 آبان1388ساعت توسط سهیلا| |

به دلیل هجوم سر سا م آور انواع و اقسام تفکرات و تصورات به منطقه حساس مخ و میدان فرمان و انشعابات حاصله طرح زوج و فردافکار و محدوده ترافیک مغزی اجرا خواهد شد و این دستور قابل اجراست از هم اکنون!
نوشته شده در شنبه 31 مرداد1388ساعت توسط سهیلا| |

روحی را دیدم که برای خود کرم نرم کننده می خرید!
نوشته شده در سه شنبه 27 مرداد1388ساعت توسط سهیلا| |

مرارت زندگی  حرارتیست برای چونان ذرت شکوفاشدن.
نوشته شده در شنبه 24 مرداد1388ساعت توسط سهیلا| |

حرفهای زیادی برای گفتن داشتم که سکوت چهار زانوآمد روبرویم نشست .حس کردم که اگر حرفهایم را در ذهنم تایپ کنم طوری که خطوطش از دریچه چشمانم نمایان شود بهتر است چون بعد من هم میتوانم جوابش را از دریچه چشمان سکوت بخوانم تندو بی صدا .همین کار را کردم .در این بین تیک و تاک ساعت چه روحنواز بود و خوش آیند و  میچسبید و طعم لحظه هارا خوشمزه تر میکرد .من فکر نمیکردم که صدایش این گونه هم باشد آخر موقع خواب تیک و تاک و ضرب آهنگش در سکوت شب گویی این کلام را داشت که زود بخواب زود بخواب . واین جملات بدتر خواب را از زیر پلکهای نیمه سنگینم فراری میدادند .اما امروز نه این طور نبود و به دلم نشست. خوب خدارا شکر.داشتم میگفتم وقتی حرفهایم را برای سکوت تعریف کردم و جوابش را  با دلم گرفتم او را بوسیدم و محکم در آغوشم فشردم و بعد هم خداحافظی کردیم . چه حس سبکی .آخیییییییییییش .این حس  باشیطنت  یک لبخند روی صورتم نشست. وای یک عالمه کار دارم .
نوشته شده در پنجشنبه 11 تیر1388ساعت توسط سهیلا| |

اگر آنان در آتش سوختند من اکنون رسته ام

نوشته شده در چهارشنبه 13 خرداد1388ساعت توسط سهیلا| |

تا به حال دیده ای که نابینایان را به یک تور در دل طبیعت ببرند؟

به نظرت آنها چطوری سبزی برگها و قرمزی شقایق را حس میکنند ؟

شاید با لمس کرن وشاید هم با بوییدن.

چه تصوری از آواز یک پرنده خوش الحان دارندو چطوری عمر یک چنار کهنسال را حساب میکنند؟

شما وقتی در طبیعتی چگونه این تصاویر را برداشت میکنی؟

نوشته شده در یکشنبه 10 خرداد1388ساعت توسط سهیلا| |

برای من خواندن این که شنهای ساحل نرم است کافی نیست.می خواهم پای برهنه ام این نرمی را حس کند.

ای کاش عظمت در نگاه تو باشد نه در چیزی که به آن می نگری.

آندره ژید

نوشته شده در پنجشنبه 7 خرداد1388ساعت توسط سهیلا| |

صاعقه  بر تن برهنه چوب نازک نشست ودر دلش طوفانی به پا کرد.  دل آشوب شد، اما ترسید که از خود اثری گذارد پس طوفان درون را فرو خورد .ولی تاب نیاورد پس آهسته آهسته و نجوا کنان راز دل به گوش دیگری خواند اما صدایش گویای درونش نبود . نالیدن را با چرخیدن همراه کرد اما باز هم این نالیدن و چرخیدن غرش درونش را گواه نبود.این بار ناله را درخم رنگ فرو بردتا جلوه ای دیگر یابد چرخش را سمایی بخشید و ناله ی سرخ گون را به آسمان  فرستاد .طنین موجش بر هوا رسوخ کرد . آهی بلند کشید تا خنکای دل را گرما بخشد و انگشت حس را بسوزاند.مشتاقانه راز نهان را فاش کرد و قصیده های دل را به این سو و آن سو می پراکند... .عده ای  نیز بااین شکوه شکوه، خود را گرم می کردند و خاکستر سردش را با پا به کناری می زدند.

  

نوشته شده در پنجشنبه 3 اردیبهشت1388ساعت توسط سهیلا| |

می خواستم زندگی کنم ، راهم را بستند

ستایش کردم ، گفتند خرافات است

عاشق شدم ، گفتند دروغ است

گریستم ، گفتند بهانه است

خندیدم ، گفتند دیوانه است

دنیا را نگه دارید ، می خواهم پیاده شوم

دکتر علی شریعتی

نوشته شده در دوشنبه 10 فروردین1388ساعت توسط سهیلا| |

در دایره هستی من نقطه پرگارم!

اگر من نقطه پرگارم شعاع من چه قدر است؟فاصله من تا نقطه پرگار دیگری که در مجاورت من است چه قدر است ؟آیا اجازه میدهم شعاع من فراتر از درون دایره ام برود ؟ایا خبر از دایره مرکزی دارم یا نه خود دایره مرکزی هستم؟شاید سالیان سال است که خودرامرکز می دانستم و به این خیال از مرکز خودبرون نمی رفتم!دوست داشتم همه به گرداگردم بچرخندو خودشان از اشعه های نورانی من بهره مند شوند.ولی حالا دوست دارم شعاعم با شعاع تو با دیگری و... یک نیم خطی بسازد که اندازه آن ؟ چه مقدار باشد خوبست؟میخواهم فراتر روم .نمیخواهم در افق دید تو جا شوم .شاید  پهنه گسترده ای از بیکران .دیده ام افرادی را که تنها شعاعی به اندازه دستهای خود دارندو دیده ام افرادی را که دستهایشان مماس بر دستهای دیگران است.  

 

نوشته شده در دوشنبه 10 فروردین1388ساعت توسط سهیلا| |

 

  چشم جسم بندو گوش جسم بند و چشم جان بگشا و ز گوش جان شنو بیقراری ساقه را برای رستن از خاک .ببین که چه بی تابست برای سر برآوردن از خاک و نیم نگاهی به خورشید جهان افروز . درختان برهنه را نگاه کن که چگونه دستان خویش بالا کرده و گویی میخواهند با فخر فروشی به یکدیگر جوانه های نو رسته را به رخ کشند. بشنو صدای جویبار کوچک را که چه با هیجان به راه افتاده و سراز پا نمی شناسد برای دیدن دریا.خنده ی غنچه را ببین که تا لب می گشاید می شکفد. رقص باد سرمست را که بی محابا خود را بر تن درختان و میزند و با تکانی آنان را از خواب زمستانی بیرون می اورد وبعد سر فرو می افکند گویی که او اصلا چنین کاری را یاد نگرفته و نمی دانسته.گنجشکان کوچک و بازیگوش از لانه با غرور بیرون می آیند و با هیجان میگویند کو، کو دانه ؟کجایند بلبلان شکر شکن که نقل کنند این قصه و بیفشانند نقل  بر بزم و بزدایند غصه را.تو نیز خیز و به درون آی.حرام کن خواب را بر عنکبوت و پاره کن تار سیاه درونت .بچش از چشمه زلال و نفس بکش از این دم مسیحایی بهارو بهاری شو .تو نیز بخوان ترانه میلاد زمین را .

نوشته شده در سه شنبه 27 اسفند1387ساعت توسط سهیلا| |

تورا من  چشم در راهم شباهنگام

                            که می گیرند در شاخ تلاجن سایه ها رنگ سیاهی

        وزان دل خستگانت راست اندوهی فراهم

                                                                   تورا من چشم در راهم

شبا هنگام ،در آن دم ،که بر جا،دره ها چون مرده ماران خفتگان اند

                             درآن نوبت که بندد دست نیلوفر به پای سرو کوهی دام،

     گرم یاد آوری یا نه ،من از یادت نمی کاهم ،

                                                                                                         تورا من چشم در راهم

نیما یوشیج

 

نوشته شده در چهارشنبه 21 اسفند1387ساعت توسط سهیلا| |

هوای مطبوع پارک  وقتی به درونم  می رفت گویی جانم تازه می شد و مثل یک بالون  سبک دوست داشت که بالا برود واز خنکای بالا هم آکنده شود .موزاییکهای پارک که هر کدام پذیرای قدوم من بودند یکی یکی پشت سر هم وبه انتخاب خودم آماده برای گرفتن اثر  و رد پای من بر خود  بودند .وای عجب کسی میخواهد بر آنان پا گذارد یک بشر،یک انسان ،یک موجود که موجودیت خود را در همه جا به وجود آورده و به رخ کشیده ولی ... .این بار تا خواستم قدمی دیگر بگذارم پوست تخمه ای از نوع آفتابگردانش جیغی کشید و از هوش رفت !و وقتی بیشتر دقت کردم دیدم  نیمکتی چوبی دست بر زانوهایش زده کمر و سر را به عقب داده و به دور خیره شده .چرا؟ شاید می اندیشد آنان که بر من تکیه زدند و مدهوش در تاریخی دیگر سیر می کردند چه کسانی بودند ؟از چه جنسی ؟آنان که تخمه ای برداشته و با دندانهای خود چون شلاق بر کمرش می کوبیدند از کدام سیاره آمده بودند که چنین چندین مشت تخمه را راهی معده های خوش هضم کرده و پوسته بر پای من بریخته و سوار بر اسب رویاهایشان از اینجا گذشتند . وقتی بالا را نگاه کردم دیدم درختان خودرا به ندیدن زده اند و ابر هارا می شمارند و با دستهایشان آنا را به هم  نشان می دهند.سر به زیر انداختم ودیگر موزاییکی را برای قدومم انتخاب نکردم و هر کدام که دوست داشتند وبه من افتخار میدادند را می پذیرفتم .    

نوشته شده در شنبه 17 اسفند1387ساعت توسط سهیلا| |

یادت هست وقتی شروع کردی چه قدر آشفته بودی فکر میکردی که دوباره این استاد هم مثل قبلی چندان رغبتی به بلند شدن از روی صندلیش ندارد و ... افکار بدی که احاطه ات کرده بودن.مثل این بود که چند گنجشک کوچک دارند دور سرت می چرخند و تو هاج و واج داری انها راتماشا میکنی ولی نه خوشبختانه هر گنجشک به لانه اش رفت و تو فهمیدی که این استاد مثل قبلی که نیست تازه بهتر از دیگری است نه تنها دوست دارد که با تمام خستگیش از روی صندلی بلند شود حتی گاهی از اوقات اصلا روی آن هم نمی نشیند. خوشبین شدی و با تمام قدرت و انگیزه ای بهتر شروع کردی ولی مشغله کاری و حوادث گوناگون که همیشه مثل شکارچی به دنبال صید میگردن، تور به دورت انداخته بودن و تو سعی میکردی با متانت از آن خارج بشوی .بعضی هایی که می توانستی را از لیستت حذف کردی وبعضی دیگر را به وقتی دیگر موکول کردی کمی وضع بهتر شد و.... امروز  چندان امیدی به خودت نداشتی ، این بر خلاف طرز فکرت بود ولی گویا بر تو چیره شده بود. شروعش کردی که به آن پایان بدهی و از خدا کمک خواستی زیرا او همیشه باور توست .به محل که رسیدی دوستان دیگر هم امید نداشتن ولی با لبخند تو خندیدند وبه آنها گفتی ناراحت نباشید حتی اگر هم پاسش نکنید فردا دوباره خورشید می درخشد و فردا دوباره آن بلبل شیطان آواز خواهد خواند پس چندان چیز هول انگیزی نخواهد بود بلکه می تواند شروعی دوباره باشد ... والان تو به راحتی از آن گذشتی وفقط یک مرحله دیگر مانده .آن هم توکل به خدا حتما آن نیز میگذرد .شرط رو باختی مگه نه؟

نوشته شده در جمعه 16 اسفند1387ساعت توسط سهیلا| |


Design By : Night Skin